دلم برای والدینم می سوزد. برای خاله ام. برای دوست پدرم. برای داماد عمه ام و دخترعمه ام. دلم برایشان می سوزد چون روحشان گرفتار شده. چقدر باید درگیر قوانین خشک و بی پایه باشند. چقدر راه نجاتی ندارند. چقدر هر روز از جمله ای از کتاب 1984 بیشتر مطمئن می شوم که «ایمان، عبارت است از ناآگاهی و از خودی بی خودی کامل».
دلم برای مادرم می سوزد چون دربند است. روحش حتی دیگر تلاشی برای رهایی نمی کند. برای پدرم که ندای روحش بی آنکه بداند خاموش است؛ که تبدیل شده به یک مرغ مقلد. خاله ام اما درتلاش است اما ناخودآگاهش قوی است. سخت است بعد 50 و اندی سال، درونت به اشتباه زندگی کردن اعتراف کند. بی اینکه اصلا یاد گرفته باشی زندگی چیست! حتی نمی دانند لذت بردن چه لذتی دارد. آنقدر در انتظار لذت ابدی، لحظات خوش را به باد می دهند که یادشان رفته لذت بردن چگونه است.
دلم برایشان می سوزد که نمی دانند چگونه زندگی کنند! که بی اختیار روحشان زندانی ناخودآگاهشان است.
کاش رهایی برای همه بود.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور