افسار معنای زندگی از دستم رفته است. نه آنکه قبلتر دردستم بود؛ نه! فقط حداقل میتوانستم از دور رقصش را در باد ببینم که سریع از من دور میشد. سرعت من گویا کند شد و فیالحال هرچه چشم میچرحانم، کلافش را نمییابم.
ناخودآگاهم به کل از کنترل منِ من خارج شده و نمیتوانم بفهمم چرا در آن حال که باید مطلب کار نیلوبلاگ مهم آدمیزادوارانهای انجام دهم، به اینکه چرا اساسا آدمیزاد پر از تضاد است فکر میکنم. اصلا به من چه چرا فلان چیز آنجور؟
هنوز هم با خودم کنار نیامدهام. گویی دختر نوجوانی 16 سالهام. دختری که هنوز نمیداند چه چهارچوبی برای خودش قائل باشد. دختری که هنوز درحال آزمایش روشهای مختلف زندگی است. که در عین حال همه راهها صحیح و همهشان ناقصند!
درنهایتِ هر چیز مشخص میشود یک جایش میلنگد. از چرخیدن چرخ دنیا بگیر تا برنامهریزی برای به نوبت آشپزیکردن در خانه مشترک!
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور