خرید بک لینک

برای تحویل لیست غایب ها رفتم پایین که دیدمش. اسما، دختر درونگرای خوش چهره ای که ترم پیش شاگردم بود. برای این که زود برگردم به کلاس عجله داشتم اما وقتی بهم سلام کرد ی لحظه مکث کردم و براش با لبخند دست تکون دادم. پنج دقیقه بعد از اینکه به کلاس برگشته بودم، در زدن. فکر کردم از همون غایباس که با تاخیر اومده ولی وقتی در رو باز کردم مسئول موسسه رو دیدم که اسما رو آورده دم کلاس من. گفت «میگه تیچرش شمایین». بهش که نگاه کردم چشاش پر اشک بود. بغلش کردم و گفتم ترم پیش با من بوده. الان S5عه.

وقتی اونطوری دم در کلاسم دیدمش حس غربت تو چشماش بود. بزرگش نمیکنم، ی موسسه دو طبقه با 24 تا کلاس و اون همه آدم برای ی دختربچه ای که تنهاس و نمیتونه ببینه شماره کلاسش کدومه خیلی بزرگ شده بود.

و اینکه اومده بود دم کلاس من، بهم حس مسئولیت داد. اینکه چقدر ممکنه ندونم اما تو شاگردام حس اطمینان ایجاد کنم.

چشمای اشکی اسمایی که تو ی موسسه دو طبقه نه چندان بزرگ، غربت زده بود، از یادم نمیره!

+ چندبار ما مثلا آدم بزرگا تو دنیا گم شدیم و وقتی داشتیم مسیرای روزانه مون رو طی میکردیم حس غربت بهمون دست داده؟! کسی بوده دنبالش بگردیم؟! وقتی پیداش کردیم بغلمون کرده که غربت وجودمون رو در خودش جذب کنه؟!

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:58

صفحه بندی