دیشب خواب دیدم داداش اومده خونه. همه میدونستیم از زندان آزاد شده و همه میدونستیم جرمش غیر عمد بوده و از این بابت خوشحال بودیم. ولی زندگی با همون روال عادی پیش می رفت. کسی حرفی از زندان نمیزد و فقط همگی خوشحال بودیم.
با اون نگاه های مهربونش بهم زل میزد، لبخند میزد و من کیف میکردم.
کاش تکرار شدنی بود!
کاش الان زنگ میزد میگفت ناهار میرسم خونه، آش درست کنید.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور