باورم نمیشه، پاییز تموم شد و من کلا این سه ماه دوتا پست گذاشتم!
و در این مدت کسی ن سراغی گرفته و نظری رو دوتا پستی که گذاشتم داده. پس این 58نفر دنبال کننده کجان؟!
هرچی هم ک باشه، من همچنان معتقدم تو بلاگم میتونم از هرچی میخوام بنویسم بدون اینکه نگران باشم الان یکی ببینه میگه خب ب من چ؟
بگذریم؛
انگار واقعا کسی دلش نمیخواد بدونه داستان من چیه! انگار فقط هستم ک وجودمو به کائنات ثابت کرده باشم.
تنها موندم. نمیدونم. شایدم احساس تنهایی میکنم. اما مگه نمیگن درست اونیه ک دلت میگه؟
دلم ی یار غار میخواد. یکی مثل شمس برای مولانا. نه اینکه من مولانا باشم اون شمس، یا مقایسه ای این وسط انجام بدم! ولی واقعا یکی رو میخوام که بتونم ساعت ها کنارش باشم بی اینکه حس کنم دارم آزارش میدم. بتونم ساعت ها کنارش باشم و سکوت کنیم. بتونیم به صدای سکوت هم گوش بدیم. یکی که نیاز نباشه نگران باشم حوصله اش از من سر میره و داره تحملم می کنه.
فرقیم نمیکنه دختر باشه یا پسر!
اینا رو میگم ولی دلم نمیخواد پیله تنهاییم رو پاره کنم. دوست ندارم هیچکس رو وارد دنیای خودم بکنم. چندبار تا حالا این کارو کردم و نتیجه اش همون پشیمونی بوده!
نمیدونم تو کدوم کتاب بود ک خوندم انسان ها همزمان که میخوان همه چیز رو تغییر بدن از عوض کردن اوضاعشون امتناع میکنن.
شده داستان من!
به هرحال؛
دلم کسی رو میخواد که داستانم واسش جذاب باشه. و داستان اون برای من هم!
آسمون سنگینی میکنه روی دنیام.
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور