1- دنیای بیان:
تبدیل شدم ب خواننده ی خاموشی ک حتی نظرش راجع ب پستا رو تو ذهنش هم مرور نمیکنه؛ نویسنده ای ک از فرط موضوعات مختلف ک هرکدوم فضای احساسی خاصی دارن، سکوت رو ترجیح داده و فقط میخونه. دوستان بلاگیش رو دنبال می کنه و کمابیش در جریان زندگی اندکیشون هست. و همین ها کافی نشون میده!
2- دنیای دوستان:
ب اون جایگاه بین دوستا ک همیشه فکر میکردم خیلی باید خاص باشه رسیدم و هیچ خاص بودنی رو تجربه نمیکنم. فقط مسئولیت های اجتماعیم در قبال آدم های زیادی بیشتر شده و اتفاقا گویا همین مسئله ابدا با شخصیت هیزل سازگار نیست و اذیتش می کنه.
دوستانم رو دوست دارم و فکر نمیکنم دیگه تلاشی برای ایجاد دوستی جدید بکنم. همین ها کافی نشون میده.
3- دنیای خونواده:
خونواده رو نمیشه تغییر داد و این حقیقتی مبرهنه. و مبرهن تر این ک اگر از فضای غالب خونوادت فاصله بگیری دیگه نمیتونی بهش برگردی و دیگه نمیتونی اون فضا رو تحمل کنی و این نفس گیره. سخت و سنگینه و هیچ راه حلی براش ندارم. نمی خوام خونوادم رو چون خونوادم هستن دوست داشته باشم اما اینطور ک پیداست راه دیگه ای ندارم. خیلی دوست داشتم منم میتونستم مثل خیلیای دیگه خونه رو مامن امن لحظات ترسناک زندگیم بدونم اما حقیقت داره نشون میده خونه باعث ایجاد یسری از اون لحظه هاست! بی صبرانه منتظر شروع دوباره زندگی نیمه مستقل دانشجویی هستم.
4- دنیای دانشگاه:
از مسئولیت هایی ک قبول کردم خسته شدم و منتظر تموم شدن دوره شونم. دیگه هیچ مسئولیتی ب جز درس خوندن رو نمی پذیرم. ب معدل بالا نیاز دارم چون باید برم. من نمیتونم ادامه ی زندگیم رو اینجا تصور کنم! 25ام کلاسا شروع میشه و همه هستن، منم میرم، چرا غیبت بخورم؟
5- دنیای من:
دنیام روز ب روز بزرگتر و وسیع تر میشه و هیچ تلاشی برای متوقف کردن این پروسه نمیکنم، میدونم بی فایده اس. این روزا فقط کتاب میخونم؛ در جواب همه ی ناحقی هایی ک گردنم میشه سکوت میکنم و همیشه با خودم تکرار میکنم "این به من ربط نداره، هیچی نگو!". نمیتونم وظایف اجتماعیم رو انجام بدم، اجتماع داره کم کم اذیتم میکنه و هرچی قوانین و چارچوباش بیشتر میشه حس خفگی بیشتری دارم. تحمل دست های چارچوبای بی مورد و خرافه رو گردنم داره سخت تر و سخت تر میشه و هیچ کاری برای عقب روندن این دست ها بلد نیستم!
دلتنگیم رو دیگه نمیتونم انکار کنم. خلا وجودش روز ب روز وجودم رو بیشتر اشغال میکنه. تصور زندگی بدون اون کابوس بود و حالا دقیقا دارم تو همون کابوس نقش بازی میکنم.
کاش زودتر بیدار شم!
برچسب: حدفاصل,زمین,نفرین,آسمان,سنگینِ,ابدیت,لحظه,اکنون,
نویسنده: الینا اکبریپور
تاريخ: شنبه
25 شهريور
1396 ساعت: 5:58