چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶
شایدم ب خاطر اینه ک حسودم.
آره، به زندگیشون حسودی میکنم. چرا من نباید بتونم مثل اونا زندگی کنم؟
همونا ک نصف مسیر موفقیتشونو مدیونه خونواده و موقعیت پدر مادرشونن! چرا باید من دختر ی آدمی باشم ک ب زور سیکل گرفته و کل مطالعه عمرش حتی کتابای درسیشم شامل نمیشه؟
چرا باید دختر کسی ب دنیا بیام ک ب زور دیپلم گرفته و همه مطالعه اش مفاتیحشه؟
چرا باید تا خودم رو پیدا کردم، کسی رو ک بهم تو پیدا کردن خودم کمک میکرد از دست بدم؟
چرا باید دنیا تنها روزنه ای رو ک ممکن بود کمکم کنه دنیامو عوض کنم ازم بگیره؟
من چرا باید موقع خرید نگران انتخاب رنگ باشم؟ نگران این باشم ک بابام از لباس خوشش نیاد؟ مگه اون میخواد اونا رو بپوشه؟
کاش هیچی نمیفهمیدم. کاش هیچوقت سعی نمیکردم خودمو پیدا کنم. کاش هیچوقت سعی نمیکردم ب ی چیز درست معتقد بشم. کاش هیچوقت سعی نمیکردم دینم رو بشناسم. کاش مثل همه ی کسایی ک مثل گوسفند هرچی بهشون میگن رو قبول میکنن، بودم.
کاش هیچوقت عوض نمیشدم.
کاش منم میتونستم از اون دخترا باشم ک میتونن هرکی هرچی میگه رو قبول کنن.
شاید اینطوری اذیت نمیشدم.
آره! واقعا حسودیم میشه ب اونا ک میتونن ب هرچی ک میخان معتقد باشن و انگ بد بودن بهشون نخوره ،اونا ک باباشون لوازم آرایششون رو میخره و کار نداره چادری باشن یا مانتو جلو باز بپوشن!
همونا ک ب جای ظاهر بچه هاشون سعی میکنن بهشون فکر کردن رو یاد بدن، ن اونا ک میترسن بچه هاشون فکر کردن رو یاد بگیرن مبادا ب سوالی برسن ک اونا هم قبلا رسیدن اما جوابی براش ندارن.
شایدم بخاطر اینه ک حسودیم میشه!
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور