شاید اگه اون اتفاق ده روز قبل کنکورم نمی افتاد، میتونستم یه دانشگاه بهتر قبول شم؛ اما شاید اونجا نمیتونستم اینطوری خودمو ثابت کنم. شاید واقعا صلاح تو این بوده!
شک ندارم اگه مامان قوی نبود و کمکمون نمی کرد، الان همه افسرده و بی مصرف بودیم. از حرفای قبلیم راجع بهش عذر میخام
ورود ب دانشگاه و محیط جدید، دور بودن از فضای خونه و نگاه آشناه هایی ک میدونن چ بلایی سرمون اومده خیلی ب من کمک کرد و همین مسئله باعث میشه عذاب وجدان داشته باشم ک چرا نمیتونم خونه رو ب حالت عادی برگردونم؟! از اینکه اینجا؛ چون دورم از اون فضا، شاید حالم بهتر باشه متنفرم و حس میکنم خودخواهی کردم.
دوست ندارم بقیه فکر کنن ککش نگزیده و داره پرقدرت تر از قبل ب زندگیش ادامه میده و خونوادش رو فراموش کرده.
جدای همه این حسا ک حتی ی لحظه هم ازم دور نمیشن، ولع خیلی شدیدی برای بغل داداش دارم، برای شنیدن صداش. چرا وقتی اول شدیم نبود ک بهش زنگ بزنم و با هم ذوق کنیم و بهم انگیزه بده؟ چرا الان ک دارم کلی کار شروع می کنم، نیست ک راجع بهشون باش بحرفم؟
تو تک تک لحضه هایی ک میگذرونم ی لحظه از یادم نمیره و دلتنگیش هر لحظه بیشتر میشه. همه ی اون وقتایی ک دارم با دوستام میخندم، درس میخونم، تو تیم ایده مطرح میکنم و هر کار دیگه ای؛ ب یادشم . . . و بیش از حد دلتنگ!
فی الواقع ما را ب سخت جانی خود این گمان نبود.
الان کاملا این جمله رو درک میکنم ک :
« هرگز کسی اینگونه فجیع ب کشتن خود برنخاست، ک من ب زندگی نشسته ام!»
+ پست اول
++ پست دوم
+++ پست سوم
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور