سالی که نکوست از بهارش پیدا نیـــــــــست! 1395 تمام تلاشش رو برای اثبات نادرستی مثل معروف انجام داد و بسیار هم موفق شد!
بهار 95 جدا از درگیری های درونی خودم ک همیشه هستن اونقدر عالی بود ک مطمئنم تکرار نشدنیه. از 13تیر 1395 همه چی واسم محوه. کلی کار انجام دادم و دنیام تاحدودی تغییر کرده اما؛ همه چی محوه. همش انگار ی خواب تو مه گذشته! طبق تقویم 8ماه گذشته اما برای من انگار ی رویا دائم تکرار میشه تا خلاف حقیقت تلخی ک دیده رو ثابت کنه. انگار هرروز همون 13 تیر کذائیه!
یه حالتی مثل "غرض رنچیدن ما بود از دنیا که حاصل شد"
تازه دارم میفهمم دلتنگی چیه. یا شاید این چیزی ک حس میکنم دلتنگی نیست. شاید همه داغدیده ها این حس رو داشتن اما کسی جرات نداشته اسمی دردناک تر از دلتنگی روش بذاره. اینکه ببینی نیست. بدونی هیچجا نیست. اما باز بخوایش. جرات نکنی بش بزنگی چون طاق شنیدن دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد رو نداری اما صداشو بخای. اینکه فیلماشو نبینی چون نمیخای بیشتر بفهمی چقدر نیست! تک تک سلول هام داداش رو میخاد اما . . .
ی فیلمی میدیدم یجاش میگفت "نادیده گرفتن زخم هایش منبع قدرتش شد". ی حالتایی مثل همین دارم.
اونقدر تو دانشگاه فعالیت مفید داشتم ک خودم باورم نمیشه با چ حالی کنکور دادم و دانشگاه رفتم. همه ترم بالاییا هم رشته ای هام میگن ترم 5 سرکاری تو! مدیریت پنل ها مجازی انجمن، پشتیبانی سایت انجمن و ترجمه واسه انجمن رو ب عهده گرفتم. ترم 1 جوملا رو یاد گرفتم و واسه ایده بازار اقدام کردم. پیرو همین ایده بازار ی تیم راه انداختیم تو داشنگاه و شدم هیئت اجرایی تیم. ی چیزیه واسه ایجاد لینک بین دانشجوها و بازار کار ک تقریبا چیر کاملا جدیده و کار زیادی واسش در پیش داریم. راستی ایده ای ک گفته بودم خدا کنه قبول شه؟ اونم تو ایده بازار اکسپت شده و بخاطرش رفتم امیرکبیر و امیدوارم مرحله ی بعد هم ب خوبی بگذرونیم. این ترم دارم متلب یاد میگیرم. اگه سایتی چیزی میدونین راجع بش بگین لطفا!
اما درسم رو درست حسابی نمیخونم ک امیدوارم بتونم حلش کنم.
کلی کتاب جدید خوندم و خریدم. کلی فیلم خوب! ک بعدا میذارم تو معرفی کده. زبان آلمانی رو شروع کردم و بشدت بخاطرش ذوق دارم. امیدوارم بتونم برم بعد کارشناسی!
ی حالیم ک حوصله هیچکس رو ندارم و در عین حال همه رو تحمل میکنم.
القصه، از همانجا که رسد درد همانجاست دوا و هرقدرم خودمو ب چیزای مختلف سرگرم کنم تهش میبینم دارم لحظه ای ک میگذرونم رو با اینکه اگر داداش بود چطور می شد مقایسه میکنم!
+ ی ویدیو میذارم کانال خیلی خوبه. باحوصله تا آخر ببینید
++ مرسی رفیق ک یادم بودی!
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور