فاک!
ب قولی غرض رنجیدن ما بود از دنیا ک حاصل شد. حالا هی کشش بده!
میترسم خدا فک کنه دارم بش تیکه میندازم انقدر ک میگم خدایا شکرت. -_-
خیلی دنیای آلت گونه ای داریم، دقت کردین؟
حالم بهم میخوره
از خودم
از بابام ک ب پسرش ک دیگه نمیتونه از خودش دفاع کنه تهمت دروغ میزنه و حرف هر ننه قمری رو قبول میکنه الا حرفای داداش! که داره میشه دوروترین ادمی ک دیدم. ک تو خونه اعصاب همه رو با رفتار مضحک و بچه گانش میگاد و جلو بقیه ادم خوبست. که رییییده ب زندگی تو خونه
کاش جرات داشتم 4تامون رو با هم خلاص میکردم و تمام. موندیم اینجا ک چی؟ زندگیه داریم اخه؟ رفتن بهتره بابا
همه آلودگیست این ایام
نمیدونم خودم، بابام، مامان، خدا، کی؟ باعث شده ب این نقطه تو زندگیم برسم ک نه تو خونه راحتم نه خابگاه. هیچجا خوش نمیگذره؛ فقط میگذره اونم ب مزخزف ترین حالت ممکن
نمیتونم
نتونستم فضای خونه رو درست کنم. گویا نمیتونم
داره کم کم باورم میشه هیچ چیز زندگیم دست خودم نیست
نمیشه ما الان بغ کنیم خدا بگه "اقا مرخصی، جای شما دیگه اینجا نیست"؟
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور