می ارزید کلاس 9ونیم رو خواب بمونم، جزوه هام نصفه نیمه بمونه، ب جلسه ی انجمن دیر برسم و کلاس عصر رو بپیچونم!
تند تند برم کتابارو خالی کنم و نگران از اینکه قرار اول با تاخیر همراه نشه مکان رو تو گوگل مپ پیدا کنم و بالاخره برسم!
همچنان که پله هارو یکی دوتا میکردم تو فکر این بودم که الان هر دختری ممکنه خودش باشه، کاش آدرس لباساشو میگرفتم حداقل!
+ ببخشید اینجا کلاسه؟
- ن اکرانه
و وارد شدم.
نگاه کلی به همه و منتظر بودم یکی لباسامو بشناسه و بگه هیزل تویی؟
اما خب گفت:
- شما میخاستی شخص خاصی رو ببینی؟
+ [لبخندزنان]یک دیو؟ ( حالا اگه یک دیو نمی بود چی /:)
و بالاخره شناختیم همو و بغل. خیلی غیرارادی و دلی بغلش کردم.
اومدم بگم شمایلت چ نیکوست؛ آقاهه فیلم رو شروع کرد و ماهم 3ساعت در سکوتی تقریبی کنار هم نشستیم و مجموعا شاید 5دقیقه باهم حرف زده باشیم. '_'
نقد تموم شد و هوا تاریک بود. خداحافظی مختصر ب دلیل ذیق وقت و حضور دوستان خوب یک دیو.
بهله... القصه ک ی دیدار بلاگری رو بالاخره تجربه کردم. همراه با لبخندهای گشاد و ذوق سرشار از واقعی شدن دوست مجازی دیومون (؛
من حیث المجموع، "
یک دیو" فرشته تر از چیزی بود ک فکر میکردم.
+ حالا که گفتی باب اسفنجی [ایموجی همون لبخند گشاد عصر تو انجمن]
برچسب:
نویسنده: الینا اکبریپور
تاريخ: شنبه
21 اسفند
1395 ساعت: 9:13