خرید بک لینک

سلام و عذر تقصیر واسه همه بی معرفتیام. این روزا مشغول بی معرفتیه دگران ب خود بودم و حواس پرت از داشتن دوستان مجازیه با معرفت تر از حقیقیاش.

باز هم از نو مینویسم
از دوستی میگم واستون ک چندسال همه حرفام مال اون بود و تنها ب خاطر دوستیش با پسری ک قبل ترها دوستم(ن دوست پسرم ها) بود دوستیش رو خیلیی ریز با من ب هم زد.
یا از کسی ک اصلا نمیدونم چ حسی بهم داره و ب چ چشمی نگام میکنه و البته دگ وقتشه همه فعل های مربوط ب اون رو هم ب ماضی صرف کنم. بهش گفته بودم اگر 1روز تو بی خبری ازت ولم کنی کلا دگ میخام ازت بیخبر باشم و 1 روز هم گذشت! این هم تمام
نمیدونم از ناشناسی ک خودش رو دوست قدیمیم معرفی میکنه و میگه فقط خاستم حالت رو بدونم خوشحال باشم یا شکاک!
خب اصن اینارو بیخیال
از زندگی دانشجویی جدید بگم براتون ک خوبه اما بی یار ک اونقدا خرسند نمیشیم. یارمون هم ک اول تابستونی گرفتن ازمون.
اخر هفته ها میرم خونه، بابا فقط اخم داره رو صورتش و کمر شکستش از اون ماجرا تو ذوق میزنه و تماما حق داره، اما هنوز هم ب چادرم گیر میده ولی دگ نمیپوشم. مامان ک کاملا مطمئنم نمیدونه از رفتن من ب خونه خوشحال باشه یا ناراحت ک چرا داداش دگ خونه نمیاد. سعی میکنه خوب باشه اما نیست.داداش کوچیکه ک قولی خودش ونتونی پیشه کرده و نمیدونم چکار میتونم کنم اون افسرده نشه حداقل.
و من
اینجا
تنها،
بی دوست،
و نومیدوار از خونه
منتظرم وصال یار سر برسه.
و همچنان سعی میکنم ب خودم بقبولونم ک «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره . . . »

برچسب: دلم لحظه ای با دلت روبروست,دلم لحظه ای را می خواهد, نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 10:26

صفحه بندی